آیین زرتشت در دادگاه خرد

نقد منطقی و مؤدبانۀ دین زرتشت که پیروانش دین بهی مینامندش

شعار زردشتیان: گفتار نیک، کردار نیک و اندیشه نیک

 

 

 

  دوستان زرتشتی، مهمترین شعار دین زرتشت را «گفتار نیک، کردار نیک و اندیشه نیک» می دانند. سروش پدرام پور، موبد زرتشتی، در این مورد می فرماید:

  «در فرهنگ کهن زرتشتی سخنان نمادگونه بسیار را می‌توان یافت که به نوعی بیان‌گر ارزشهای دینی و فرهنگی زرتشتی می‌باشند ولی شاید باارزش‌ترین آنها «اندیشه‌نیک – گفتار نیک – کردار نیک» می‌باشد. سخن نمادینی که اتفاقا هر غیر زرتشتی خواه ایرانی یا غیرایرانی با شنیدن نام اشوزرتشت یا زرتشتی در ذهنش نقش می بندد. در جهانی که آفریده اهورامزدا، دانای کل هستی‌بخش است بدی راهی نداشت تا آنجا که انسان به واسطه بهره‌بردن از موهبت اختیار این امکان را می‌یابد که خالق بدی باشد در کنار نیکی‌ها. و آنجاست که یک بهدین(فرد زرتشتی) بزرگترین آرمانش آفرینش نیکی‌هاست در اندیشه‌اش، گستراندن نیکیهاست با بیانش و در نهایت نهادینه کردن نیکیهاست با کردارش، تا آنجاکه که دیگر جایی برای بدیها باقی نماند.برای نخستین بار اشوزرتشت در گاتها این چنین زیبا این شعار بنیادین را مطرح نموده است»

  دوستان نوزرتشتی، گاهی به ما مسلمانان خرده می گیرند، که زرتشت ما را به گفتار و کردار و اندیشه نیک، امر کرده است، ولی دین شما، این همه احکام و جزئیات را مطرح نموده است.

 

  در اینجا به تحلیل این شبهه می پردازیم:

 

۱.این سخن اختصاصی به زرتشت ندارد

  این تعبیر به گونه‏ها و عبارات مختلف تقریباً از زبان همه حکیمان، فیلسوفان، ارباب مکاتب، معلمان اخلاق و رهبران دینى شنیده شده و شعارى نیست که اختصاص به آیین زرتشت داشته باشد و یا دیگران برخلاف آن شعار داده باشند.

  معلوم نیست دوستان زرتشتی بر اساس چه سند یا مدرکی، ادعا می فرمایند که این فرمایش برای بار اوّل از زرتشت صادر شده است. البته می دانیم که دوستان زرتشتی تمایل عجیبی دارند که هر امر مثبتی در سایر مکاتب هست را به نفع خود مصادره کنند و بگویند این امر مثبت، از زردشت به این مکتب راه یافته است!

  قابل توجه است که حتی منکرین خدا و دین، کسانی که وجود زرتشت را انکار می کنند، افراد ستمگر و ظالم و... همه و همه، به گفتار و کردار و اندیشه نیک، معتقد هستند و در واقع کردار و گفتار و پندار خویش را مصداق، گفتار و کردار و پندار نیک، می انگارند.

 

۲.این سخن، کلّی گویی است

براى قضاوت پیرامون یک مکتب صرف این گونه شعارها کافى نیست و باید دید در آن مکتب چه چیزى خوب شناخته مى‏شود و چه چیزى بد. سخن بالا اگر چه زیباترین سخن است، اما بار معرفتی چندانی ندارد، یعنی بیان نمیکند که گفتار، پندار و رفتار نیک چه چیزهایی است یا چه چیزهایی باید باشد.

  استاد مطهرى بر آن است که همه مکتب‏هاى اخلاقى دنیا آموزه هاى خود را به عنوان اخلاق خوب معرفى کرده اند، در حالى که بین آن ها شدیدترین اختلافات و تضادها وجود دارد. یکى مبارزه با خودخواهى، بسط عدالت، ترحم به ضعیفان و یارى ستمدیدگان را اخلاقى مى‏داند و دیگرى مانند نیچه همه اینها را اخلاق بد و خیانت به بشریت مى‏انگارد! از نظر ایشان پوکترین و بى مغزترین رویکردها بسنده کردن به سخن زرتشت است که مى‏گوید «گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک»؛ زیرا مانند آن است که از مهندسى براى ساختمان یک مسجد طرحى بخواهند و بگویند: طرح شما چیست؟ بگوید: یک ساختمان خوب! یا از خیاطى بپرسند: چه مدل لباسى می دوزى؟ بگوید: یک مدل خوب! در این جا باید دید طرح و مدل خوب در نگاه آنان چیست و بدون آن هیچگونه ارزش داورى پیرامون طرح یا مدل ایشان میسر نیست. بنابراین شعار یاد شده به تنهایى هیچگونه قابل سنجش و ارج گذارى نیست.(مجموعه آثار، ج ۲۲، ص ۶۴۵) به عبارت دیگر این تعابیر بسیار کلى و جامع است اما نامتعین و نامشخص.

  در واقع، این سخن، مثل هوا می ماند که وارد هر روزنى می شود ولى کلید هیچ قفلى نیست.

 

۳.برای باور به این سخن، نیازی به دین و زرتشت نداریم

  اگر دقت کنید برای بیان این کلیات و فهم آن نیاز به دین یا حضرت زرتشت نیست، زیرا عقل و خرد هر انسانی به این سه عنوان حکم می کند و چه نیازی به دین است و پیامبری که بیاید و همین فرمان روشن و بی پیچ و خم عقل را، دوباره بیان کند؟! اگر واقعا بخواهد دین و پیامبر و راهنمایی باشد، باید عنوان کند که گفتار و کردار و پندارهای نیک چه چیز هستند و راه های دست یابی به آنها چیست و موانع وسنگلاخ های راه وصول به آنها کدام است و چه چیزهای مانع رسیدن انسان به حقیقت خواهد شد و چه گونه می توان آنها از راه برداشت؟ آری دین باید اینها را روشن نماید، نه چیزهایی که واضح است و عقل هر کسی آن را درک می کند و نیازی به دین در این باره نیست.

  حتی اگر هیچ دینی برای ما بیان نمی کرد که به دنبال کردار، پندار و گفتار نیک باشیم، خرد و فطرت انسانی، متوجه و آگاه به آن بوده، آدمی به صورت فطری به دنبال نیکیها است، همچنین در صدد دستیابی به سعادت است و می داند که خوشبختی تنها در سایه نیکیها است اما این که نیکیها چیست، چگونه باید انتخاب کند، از چه راه‏هایی به آنها دست یابد، موانع راه رسیدن به آنها چیست و چه چیزهایی در تقویت آنها مؤثر است و صدها سؤال مانند این مطرح می شود. گاتهای زرتشت در این مورد ساکت است، و ما سخن مستقیمی از زرتشت که به بیان این امر بپردازد، در دست نداریم. طبعاً دینی که می تواند به این سؤالات پاسخ صحیح و دقیق ارائه دهد، کامل‏ترین دین شناخته می شود و دین زرتشت، چنین خاصیتی ندارد.

یک دین کامل، هم از جهت آموزه ها و هم از جهت برنامه زندگی باید کامل و جامع باشد، تا دین کامل محسوب شود. جامعیت، بالندگی، همسویی با فطرت و خرد، از شاخصه های مهم موفقیت یک دین محسوب می گردد. پاسخگویی به نیاز انسانها، داشتن برنامه های جامع و کاربردی نیز از ویژگیهای کامل بودن یک دین هستند.

 

۴.این سخن، تفسیرپذیر است

  اگر دین جز همین جمله نیست: پندار نیک یعنی عقاید صحیح و منطقی، اخلاق نیک و اعمال نیک: آیا انکار می کنید که تفسیر و فهم و برداشت بشر در این زمینه متفاوت است؟ بعضی از این اختلافها در اثر تفاوت برداشت و طبیعی است و بسیاری در جعل و تحریف و کتمان و ظلم ریشه دارد. با توجه به این اختلافهای طبیعی و ظالمانه، آب چنان گل آلود است که نمی توان مصداق های پندار و گفتار و اندیشه نیک را شناخت. حالا آیا واگذاردن بشر در این اضطراب فکری صحیح است؟ اگر خداوند با فرستادن پیامبران به این روشنگری ها اقدام نکند و مصداق ها را به تفصیل بیان نکند، بندگان را علیه خدا حجت نخواهد بود؟

  اصولا در قانونگذاری هر چه قانون تفصیلی و روشن و صریح باشد، برای مکلفان کار راحتتر است. دستورهای دین در زمینه های مختلف تبیین مصداق ها در آن زمینه ها است. خداوند با تعیین واجبات و محرمات و حلال ها و حرام ها در صدد به زحمت انداختن ما نیست بلکه در صدد پاک کردن ما از پندار و کردار و گفتار زشت و خبیث است تا شایستگی ورود به خانه کرامت آخرت را پیدا کنیم و در عین حال سعادت دنیوی ما نیز حاصل شود.

  به راستی، آیا واقعا دینی با این کلی گویی پرابهام، که قابل تفسیر های مختلف است، قابل اطاعت می باشد؟ باید انتساب دین به خدا و آسمان قطعی باشد. جز دین اسلام هیچ دین دیگری انتساب قطعی ندارد.

  همه تعالیم اسلام در سه شعار؛ گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک خلاصه نمی شود بلکه اسلام دینی هماهنگ و کامل است که از کران نظر تا کران عمل را در همه ابعاد فردی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در بر دارد.

 

منبع:

http://pasokhgoo.ir

 http://porseman.org/

 


برچسب‌ها: گفتار نیک کردار نیک و اندیشه نیک, هومت هوخت و هورشت, مقایسه اسلام و زرتشت, برتری اسلام بر زرتشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 19:57  توسط مسلمان ایرانی 

آیا در ایران باستان، برده داری وجود داشته است؟

  یکی از شبهات برادران و خواهران زرتشتی این است که مدعی هستند که کوروش بزرگ برده داری را در ایران لغو نموده است و تا زمان ورود اسلام به ایران، برده داری در ایران وجود نداشته است، و این را نشانگر برتری دین زرتشت می دانند. در پاسخ به این شبهه عرض می کنیم:

 

  اولاً به فرض اینکه کوروش برده داری را در ایران لغو نموده باشد، این مسئله چه ربطی به دین زرتشت دارد؟ اگر حضرت زرتشت در گاتاها یا بخشی از اوستای شما، رسماً برده داری را ممنوع نموده بود، می توانستید این مسئله را به دین زرتشت نسبت بدهید؛ در حالی که چنین امری در متون دینی شما وجود ندارد.

  در زرتشتی بودن کوروش نیز جای شکّ بسیاری وجود دارد، زیرا او در منشور خود، نسبت به خدایان دروغین بابلی، بعل و بنو و مردوک، ابراز ارادت می نماید، در حالی که از یک زرتشتی یکتاپرست چنین امری بعید است.

  و حتی به فرض زرتشتی بودن کوروش نیز، نمی توان دستور او را به پای دین زرتشت گذاشت، همانطور که اگر یک پادشاه زرتشتی امر به جنایت کند نیز، نمی توان دستور او به جنایت، را به پای دین زرتشت گذاشت. آنچه می توان به عنوان یک حقیقت زرتشتی پذیرفت چیزی است که در متون دینی زرتشتی و به خصوص در گاتاهای زرتشت آمده باشد.

 

 

  ثانیاً اینکه کوروش ادعا کند که اجازه نمی دهد برده داری در کشورش انجام بشود، الزاماً به معنای لغو برده داری نیست.

  چه بسا می بینیم و در تاریخ می خوانیم که سیاستمدار یا فرمانروایی برای به دست آوردن دل مردم، وعده های دلچسب و زیبا به آنان می دهد و هرگز به وعده های خود عمل نمی کند. کوروش هم فرمانروایی سیاستمدار بود، از این قاعده مستثنی نیست.

  بیایید قبول کنید که کوروش چنین وعده ای داده است، آیا سندی در دست هست که ثابت کند که کوروش این وعده را عملی کرده است و برده داری را در ایران ممنوع نموده است؟

 

 

  ثالثاً به فرض اینکه کوروش برده داری را در ایران لغو کرده باشد، شما چگونه ثابت می کنید که نبودن برده داری، پس از مرگ کوروش و به خصوص پس از انقراض حکومت هخامنشی، و روی کار آمدن اشکانیان و ساسانیان، همچنان برده داری در ایران وجود نداشته است؟

  اینطور که به نظر می رسد، در زمان ورود اسلام به ایران، اساساً شخصیت کوروش در ایران فراموش شده بود، و مردم به جای حکومت هخامنشی و کوروش، حکومت کیانی و فریدون را می شناختند و بازتاب این مسئله را در شاهنامه و کتبی که در آن دوران به بیان تاریخ ایران پرداخته اند نیز می بینیم که پیش از اسکندر و اشکانیان، حکومت کیانی را که سرسلسله اش، فریدون است، می شناسند. این مسئله هم عجیب نیست، زیرا سلسله های جدید که روی کار بیایند، سعی می کنند بزرگان پیشین تاریخ کشور را به فراموشی بسپارند تا بالا بودن خویش را حفظ کنند. حال چگونه وقتی کوروش به کل فراموش شده است، قانون او حفظ شده است؟ اساساً از اخلاقیات و سجایایی که وطن پرستان به کوروش نسبت می دهند، چه میزان از آن را می توان در شاهان متأخر و به خصوص شاهان عصر ساسانی دید؟

  حال با این وضع، چگونه این دوستان ادعا می فرمایند که قانون منع برده داری که به ادعای خودشان کوروش آنرا در ایران رسمی کرد، در تمام عصر باستان، ساری و جاری بوده است؟

 

 

  رابعاً دانسته های ما دربارۀ برده های تحت مالکیت خصوصی در ایران نادر و اتفاقی است. یک قرارداد بابلی خرید برده از تخت جمشید که سالم مانده، تاریخ دوره حکومت داریوش اول را دارد. اما طرفین قرارداد و خود برده بابلی بوده اند. همچنین، با قضاوت از روی اسناد بابلی و پاپیروسهای آرامیِ دورۀ هخامنشی، می توان گفت که بردگان، اگر به خدمت ارباب ادامه می دادند یا غذا و لباس او را تا زمانی که زنده بود تأمین می کردند، گاهی آزاد می شدند.

(منبع: http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=934)

  قابل توجه است که بابل جزئی از خاک ایرانِ هخامنشی بود و اگر برده داری ممنوع بود، شامل بابلیها هم می شد. وجود چنین قراردادی، با طرفین بابلی که در تخت جمشید سالم مانده است و وجود چنان پاپیروسهایی، نشانگر ممنوع نبودن برده داری، در زمان داریوش اوّل هخامنشی می باشد، که مدت کمی پس از کوروش، به پادشاهی رسیده است.

 

 

  خامساً کتابِ قانون مادَیانِ هَزار دادستان، که قانون مدنی زرتشتیان در عصر ساسانی است، کتابی به زبان پهلوی می باشد، که مجموعه ای است از قضایای حقوقی که فَرُّخْ مَردِ وَهْرامان در قرن ششم میلادی آن را گرد آوری کرده است.

  واژۀ مبهم «تَنْ» به معنای «بدن» در مادَیان برای معرفی شخصی به کار رفته است که به مدت معینی، به عنوان وثیقه ی وام، به طلبکار واگذار می شد و طلبکار او را مدتی مقرر در بردگی نگه می داشت و درصورتی که بدهکار از پرداخت بدهی خود سر باز می زد، طلبکار می توانست او را برده کند.

 

  این کتاب به همت موبد بزرگ زرتشتی، مرحوم رستم شهزادی، به فارسی برگردانده شده و با عنوان «قانون مدنی زرتشتیان در زمان ساسانیان» به چاپ رسیده است. احکام بردگان را از صفحه ی 65 تا 67 می خوانیم. به برخی از این احکام توجه کنیم:

-    «بندگان کسانی شمرده می شوند که توسط رعایای شاهنشاهی در جنگ به اسارت در آمده باشند.»

-    «همان گونه که در هر ده روز یک روز غلام آزادی دارد، دهمین فرزند کنیز نیز از قید بندگی آزاد است.»

-    «اشخاص آزاد و بنده هر دو، ممکن است خادم معبد گردند ولی بنده نمی تواند مانند آزاده قبول هدایا و تحف زوار کند.»

-    «هرگاه بندۀ اکدینی(کافری) به همراهی آقای خود به دین مزدیسنی در آیند، بنده در خدمت آقای خود باقی خواهد ماند.»

-    «بنده ای که به عنوان کارگر به دیگری کرایه داده شود، کارفرما باید مزد او را به مالک بنده بدهد.»

-    «بندگان می توانند با اجازۀ آقای خود آزادی خود را با پول خریداری نموده یا دیگری را حاضر نمایند قیمت آنان را به مالک پرداخته، آزاد نمایند.»

در صفحه 101 نیز حکمی در مورد بردگان آمده است:

-    «اگر کسی دو عدد از غلام بچگان خود را به قیمت دویست درهم به دیگری بخشد، در هنگام تسلیم نمی تواند به عذر این که غلامان بزرگ شده اند قیمت آنان را طبق سند نپذیرد، بلکه باید غلامان را تسلیم کند.»

 

  چنانکه در این اثر حقوقی مربوط به اثر ساسانی، می بینید، برده، یا به تعبیر مترجم محترم، بنده در ایران ساسانی وجود داشته است و حقوقش نیز با حقوق فرد آزاد تفاوت داشته است.

 

 

  سادساً شاهنامه، اثر گهربار فردوسی، که آینه ای برای بازتاب فرهنگ ایران است، بارها و بارها به مفهوم برده در ایران پیش از اسلام اشاره دارد:

 

  در اندرز کردن کیخسرو به ایرانیان‏:

         همان بدره و برده و چارپاى            براندیشم آرم شمارش بجاى

 

  داستان در بند انداختن بهمن زال را:

         همان برده و بدره‏هاى درم            ز مشک و ز کافور و ز بیش و کم

 

  داستان رزم کردن داراب با فیلپوس و به زنى گرفتن دخترش را:

         ابا برده و بدره و با نثار            دو صندوق پر گوهر شاهوار

 

  داستان آمدن شنگل با هفت پادشاه نزد بهرام گور ساسانی:

         همان هدیه‏ها را که آورده بود            اگر بدره و تاج و گر برده بود

 

  در داد و فرهنگ نوشین روان‏:

         بهشتى بد آراسته بارگاه            ز بس برده و بدره و بار خواه

 

  داستان سزا دادن کسرى الانان و بلوچیان و گیلانیان را:

         همه جامه و برده و سیم و زر            گرانمایه اسبان بسیار مر

 

  داستان آشتى جستن قیصر روم از نوشین روان‏:

         پذیرفت زو هرچ آورده بود            اگر بدره زرّ و گر برده بود

         بیاورد چندان سلیح و سپاه            همان برده و بدره و تاج و گاه

 

  داستان فرستادن راى هند ، شطرنج نزد نوشین روان‏:

         همین بدره و برده و باژ و ساو            فرستیم چندانک داریم تاو

 

  گفتار اندر فرمان نوشین روان‏:

         بشمشیر خواهیم ز ایشان گهر            همان بدره و برده و سیم و زر

 

  داستان گریختن خسرو پرویز به روم‏:

         سراپرده دیبه و گنج و تاج            همان بدره و برده و تخت عاج

 

  داستان کشته شدن شیر کپى بر دست بهرام چوبین:

         فرستاد ده بدره گنجى درم            همان بدره و برده از بیش و کم

 

  داستان فرستادن کیخسرو بندیان را با گنج نزد کاوس‏:

         دگر بردگان مهتران را سپرد            بایوان ببرد از بزرگان و خرد

 

  داستان بازگشتن رستم به جنگ اسفندیار:

         هزارت کنیزک دهم خلّخى             که زیباى تاج‏اند با فرّخى

 

  داستان رفتن رستم به کابل از بهر برادرش – شغاد:

         کنیزک پسر زاد روزى یکى            که از ماه پیدا نبود اندکى

 

  داستان گریختن اردشیر با گلنار

          چو شد روى کشور بکردار قیر            کنیزک بیامد بر اردشیر

         کنیزک بگفت آنچ روشن روان            همى گفت با نامدار اردوان

         کنیزک بیامد بایوان خویش            بکف بر نهاده تن و جان خویش

         کنیزک در گنجها باز کرد            ز هر گوهرى جستن آغاز کرد

  داستان سپردن یزدگرد ، پسرش بهرام را به منذر و نعمان و پرورش کردن او را:

         کنیزک بفرماى تا پنج و شش            بیارند با زیب و خورشیدفش

         بیاورد رومى کنیزک چهل            همه از در کام و آرام دل

 

  داستان بهرام با کنیزک چنگ‏زن در شکار:

         بتیر دو پیکان ز سر برگرفت            کنیزک بدو ماند اندر شگفت

         چو او زیر پاى هیون در سپرد            بنخچیر زان پس کنیزک نبرد

 

  داستان خواستن بهرام گور دختر گوهرفروش را:

         بیامد کنیزک بدهقان بگفت            که مردى همى خواهد از ما نهفت

         کنیزک ببرد آبدستان و تشت            ز دیدار مهمان همى خیره گشت

        کنیزک بیاورد جامى نبید            مى سرخ و جام و گل و شنبلید

 

  گفتار اندر بزرگى خسرو پرویز:

         بمشکوى زرّین ده و دو هزار            کنیزک بکردار خرّم بهار

 

 پس ملاحظه می شود که فردوسی، وجود مفهوم کنیز و برده را، هم در عصر ساسانی و هم در عصر کیانی، که جایگزین عصر هخامنشی در داستانهای ایرانیان است، پذیرفته است و بر اساس اشعار او، کنیز و برده، در ایران باستان، به خصوص در عصر ساسانی، وجود داشته است.

 

 

  سابعاً  فتوح البلدان، یکی از کهنترین اسناد تاریخی، در مورد فتوحات اعراب در قرون ابتدایی اسلام است. در این کتاب داستانی می خوانیم که نشانگر وجود کنیز در ایران باستان است:

  عبدالله بن صالح از شخص مورد وثوقی و او از مجالد بن سعید و او از شعبی روایت کرد که گفت: «در نبرد مدائن، مسلمانان کنیزکانی از کنیزان کسری[=خسرو، عنوان شاهان ساسانی] را به دست آوردند که ایشان را از آفاق جهان آورده و برای کسری می پروریدند و مادر من یکی از آن کنیزان بود.»

(فتوح البلدان، ص377، تألیف بلاذری و ترجمه دکتر محمد توکل، نشر نقره، چاپ اوّل: سال 1337)

 

 

نتیجه گیری:

  بنا به مواردی که ذکر شد، مشخص است که نه تنها مستندات کافی برای عدم وجود برده داری در ایران باستان، در دست نیست، بلکه شواهدی نیز در دست هست که نشانگر وجود برده داری در ایران باستان است.

 

 

 

پی نوشت:

  بخشی از مطالب این نوشتار، با بهره گیری از تحقیقات وبلاگ "گفتگو با زرتشتیان"(در بندهای پنجم و ششم) و سایت "دانشنامه اسلامی"(در بند چهارم) بوده است.


برچسب‌ها: برده داری در ایران باستان, برده داری در ایران قبل از اسلام, برده داری در دین زرتشت, کوروش و دستور به لغو و ممنوعیت برده داری, برده داری در حکومتهای هخامنشی و ساسانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 12:33  توسط مسلمان ایرانی 

حضرت امام علی بن ابی طالب و فرش بهارستان



 

  بر طبق برخی گزارشهای تاریخی، فرش بهارستان، فرشی قیمتی در ایران باستان بود که در مراحل فتح ایران، به دست اعراب افتاد و آن را پاره پاره نموده و بین خود تقسیم کردند و به حضرت علی(ع) هم سهمی رسید، که ایشان تکه ای که به ایشان رسید را به قیمت بیست هزار درهم فروختند.

 

  حال می خواهیم ببینیم این گزارشها، معتبر هستند یا خیر.

 

طبق تحقیقی که به عمل آمده است، تنی چند از مورخین، این ماجرا را ذکر کرده اند که عبارتند از: طبری (310هـ)، ابن اثیر (630هـ)، ابن کثیر (774هـ)، و ابن خلدون (808هـ):

تاریخ الطبری، الطبری، ج 3 ص 129 و 130

الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر، ج 2 ص 518 و 519

البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج 7 ص 76 - 78

تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، ج 2 ق 2 ص 101 و102

اما اینها ازر چه کسی نقل کرده اند

 

الف: ابن اثیر اگرچه مدرک نقل خود را در هنگام ذکر ماجرا نیاورده، ولی در مقدمه ی کتابش تصریح می کند که منبع اصلی کتاب وی، همان تاریخ طبری است:

أقول إنی قد جمعت فی کتابی هذا ما لم یجتمع فی کتاب واحد ومن تأمله علم صحة ذلک . فابتدأت بالتاریخ الکبیر الذی صنفه الإمام أبو جعفر الطبری.

الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر، ج 1 ص 3

 

ب: ابن کثیر هم کلیه ی وقایع مربوط به فتوحات را از ابن جریر یا همان طبری نقل می کند. در آغاز نقل این ماجرا هم می نویسد:

وذکر سیف فی روایته ...

البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج 7 ص 76

و سیف راوی اصلی این ماجرا در کتاب تاریخ طبری است، که در ادامه پیرامون این فرد بیشتر توضیح خواهیم داد.

 

ج: ابن خلدون نیز به مانند ابن اثیر نامی از منبع نقلش نیاورده، اما در پایان بحث خلافت خلفا و فتوحات و جنگ ها، به صراحت می گوید که این مطالب را از کتاب طبری نقل نموده است:

 

( وهذا ) آخر الکلام فی الخلافة الاسلامیة وما کان فیها من الردة والفتوحات والحروب ثم الاتفاق والجماعة أوردتها ملخصة عیونها ومجامعها من کتاب محمد بن جریر الطبری وهو تاریخه الکبیر.

تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، ج 2 ق2 ص 187 و 188

 

نتیجه: اصل ماجرای فرش بهارستان در هیچ کتاب شیعی نیامده، و همه ی مدارک دیگر برای اهل سنت هستند. اگر هم در برخی کتب شیعی اثری از این ماجرا می بینیم، همگی به کتاب تاریخ طبری که از اهل سنت است باز می گردد.

  همچنین روشن است که هر چقدر که خبر طبری سندیت دارد، این گزارش نیز سندیت دارد، زیرا تمام گزارشها، داستان را از طبری نقل نموده اند.

 

  اما ببینیم گزارش طبری چقدر سندیت دارد:

 

 

د: ماجرای فرش بهارستان را طبری در دو روایت که هر دو از طریق سیف بن عمر است، نقل می کند:

کتب إلی السری عن شعیب عن سیف عن محمد وطلحة وزیاد والمهلب وشارکهم عمرو وسعید ...

کتب إلی السری عن شعیب عن سیف عن عبد الملک ابن عمیر ...

تاریخ الطبری، الطبری، ج 3 ص 129 و 130

 

 

سیف بن عمر کیست؟

 

  وی کتاب معروفی دارد به نام "الردة والفتوح" که فهرست نویسان آن را برای وی ذکر کرده اند. باید دانست که طبری استفاده ی فراوانی از آن در کتاب تاریخش کرده است. این ماجرا هم احتمالاً از کتاب سیف نقل شده است.

 

  ترمذی حدیثی از او در سنن خود نقل کرده است. خود وی پس از نقل حدیث می نویسد:

این حدیث منکری است که آن را جز از این طریق نمی شناسیم. و نضر و سیف مجهول هستند.

قال أبو عیسى هذا حدیث منکر لا نعرفه من حدیث عبید الله بن عمر إلا من هذا الوجه و النضر مجهول و سیف مجهول .

الجامع الصحیح سنن الترمذی، کتاب المناقب (50)، باب 60، ح 3866 ، ج 5 ص 697 ، دار إحیاء التراث العربی - بیروت

 

اما علمای رجال اهل سنت به شدت سیف را تضعیف کرده و برخی او را متهم به حدیث سازی و حتی زندقه نموده اند!!!

قال یحیى بن معین : ضعیف الحدیث ، فلس خیر منه .

و قال أبو حاتم : متروک الحدیث . ضعیف ، منکر الحدیث .

و قال أبو داود : لیس بشىء .

و قال النسائى ، و الدارقطنى : ضعیف .

و قال أبو أحمد بن عدى : بعض أحادیثه مشهورة و عامتها منکرة لم یتابع علیها ، و هو إلى الضعف أقرب منه إلى الصدق .

و قال أبو حاتم بن حبان : یروى الموضوعات عن الأثبات و قالوا : إنه کان یضع الحدیث . اتهم بالزندقة .

و قال الدارقطنى : متروک .

و قال الحاکم : اتهم بالزندقة ، و هو فى الروایة ساقط .

و قال ابن السکن : ضعیف .

و قال الخطیب : لیس بحجة إذا خالف .

و قال ابن حجر : ضعیف الحدیث عمدة فی التاریخ .

 منابع:

تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 4 ص 254 و 255 ، رقم 517

تقریب التهذیب، ابن حجر، ص 262 ، رقم 2724

الإصابة فی تمییز الصحابة، ابن حجر، ج 2 ص 279 ، رقم 2254 + ج 5 ص 451 ، رقم 7132

الجرح والتعدیل، الرازی، ج 7 ص 136 ، رقم 2194

 

بنابراین حتی اگر بخواهیم از موضع مسلمانان اهل سنت هم به این ماجرا بنگریم، باز هم روایات مربوط به آن مردود و از درجه ی اعتبار ساقط است.

 

 

نتیجه: داستان فرش بهارستان، در آثار تاریخی، به کسی جز سیف بن عمر بر نمی گردد، که علمای علم رجال، او را فردی قابل اعتماد در حدیث نمی دانند و به ضعف او در گزارش نمودن داستانهای تاریخی، گواهی می دهند. لذا نمی توانیم داستانی که او بافته است را باور کنیم و بگوییم داستان فرش بهارستان حقیقت دارد.

 

منبع:

http://www.askdin.com/thread3795.html

 


برچسب‌ها: امام علی و ایرانیان, علی بن ابیطالب و ایرانیان, هجوم اعراب به ایران, اسلام و ایران, فرش بهارستان
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 19:29  توسط مسلمان ایرانی 

ایرانیان باستان چگونه و از چه زمانی زرتشتی شده بودند؟

  یکی از باورهای غلطی که در بین ایرانیان جا افتاده است و زرتشتیان عزیز نیز خیلی روی آن تأکید دارند، این است که کیش زرتشت را دین ایرانیان در پیش از اسلام می دانند. گویی که ایرانیان همیشه پیش از ورود اسلام، زرتشتی بوده اند. در این مقاله، به نقد این باور غلط می پردازیم.


 

/**/

در ابتدای این قرن، حکومت منحوس پهلوی با دست انگلیسیها، روی کار آمد و به ایران سلطه یافت. دو پادشاه این رژیم منحوس که اصل و نسب درست و حسابی و گذشتۀ درخشانی نداشتند و مانند حکومتهای پیشین با تلاش و مبارزۀ خودشان به حکومت نرسیده بودند، سعی کردند با مطرح کردن تاریخ باستان و وصل کردن خود به شاهان عصر باستان چون کوروش هخامنشی و آریایی نامیدن خود، این حقارت خود را از یادها ببرند که البته تا حدودی هم موفق شدند.

 

آنچه آندو دست نشانده کردند، بدون شک خواست استعمارگران نیز بود زیرا استعمارگران همیشه تلاش دارند که بگویند ما هرچه که بودیم، مربوط میشود به عصر باستان، برای ایرانیان ایران هخامنشی را مطرح میکنند و برای مصریها، مصر فراعنه را و... با این هدف که ما باور کنیم که الان هیچ نیستیم و در واقع بعد از اسلام هیچ نبودیم!!!! البته این مسئله که به ما تلقین میکنند دروغی بس بزرگ و گزاف است. پسرفت و عقب ماندگی کشورهای مسلمان-نشین، مربوط به همین دویست سال اخیر است و حکومتهای بزرگ و گسترده و هر چند ناصالحی چون بنی امیه که تا اسپانیا و جنوب فرانسه پیش رفت و بزرگترین امپراتوری زمان خود شد، حکومت عباسیان که جای امویان را گرفت و پیشرویهایی انجام داد، دولت سلجوقیان بزرگ که ترکیه را از روم گرفت و حکومت عثمانی که در سال 1000 هجری شمسی بزرگترین امپراتوری زمان خود بود در بین مسلمین بودند. مغولهای متجاوز اولین شکست خود در جنگ رودررو را در برابر مسلمین دریافت کردند و مسلمانان مصری هرگز بدانها اجازۀ تصرف سوریه و مصر را ندادند. حکمرانان نیکوروشی چون صلاح الدین ایوبی و کریمخان زند از میان مسلمانان برخاستند. اروپاییان پیشین در مورد برتری بی چون و چرای مسلمانان در فرهنگ و تمدن نوشته های زیادی دارند که اینجا جای گفتنش نیست و از ترس بازگشت مسلمانان به همان عصر است که استعمارگران میترسند که کشورهای اسلامی، به تاریخ اسلامی خود افتخار کنند.

 

عملکرد غلط دو شاه دست نشاندۀ پهلوی و تلاش غربیها برای ایجاد گرایش در ایرانیان به باستان، باعث ایجاد باستانگرایی در ایرانیان شده است که در نتیجه گروهی از جوانان ما عقل و خرد و اندیشه را کنار گذاشته و بخاطر تعصب به باستان از اسلام منزجر شده اند و گروهی نیز به زرتشتیت روی آورده اند. پاسخ آنهایی که با اسلام مشکل پیدا کرده اند. این نگونبختها خیال میکنند که آئین زرتشت، دین ایرانیان در تمام عصر باستان بوده است و خبر ندارند که از چه زمانی و چگونه ایرانیان زرتشتی شدند. اکنون میخواهیم بدانیم «اجداد آریایی ما»، چگونه و از چه زمانی زرتشتی شدند.

 

  پیش از هر چیز یادآوری میکنم که چنانکه پیشتر خدمت خوانندگان فهیم این تارنگار گفتیم، نه از زمان به دنیا آمدن زردشت خبر درستی در دست هست، و نه از جایی که به دنیا آمده است و این آشفتگی اسناد تاریخی تا به جایی پیش میرود که حتی معنای اسم این فرد نیز در دست نیست و زندگینامه ای که از او به دست ما رسیده است، غرق در دهها افسانه است و در واقع سند معتبری برای وجود فردی به نام زرتشت یا زردشت در دست نیست، بلکه یک سری داستانهای افسانه گونه که سینه به سینه گشته تا به ما رسیده است، به وجود چنین فردی اشاره میکند. از همین روست که بنده وقتی میخواهم با منکرین وجود شخصی به نام زرتشت به بحث بنشینم(همچون پیروان ناصر پورپیرار) به آنها میگویم که ما نویسندۀ گاتاها را زرتشت میخوانیم. از همین روست که من وجود زرتشت را انکار نمیکنم، ولی بحث من پیرامون زرتشت، بیشتر این است که آیا این زردشتی که در داستانهای تاریخی از او صحبت میشود، همان کسی است که گاتاها را نگاشته است؟ آیا نویسندۀ گاتاها، یک پیامبر از سوی خداست؟ آیا نویسندۀ گاتاها، چیزی که بشود نامش را دین گذاشت، به مردم عرضه کرده است؟ آیا گاتاها، سالم و دست نخورده، به ما رسیده است؟ و...

 

  ولی امروز میخواهم پیرامون چیز دیگری سخن بگویم. پرسش بسیار باارزشی که بسیاری یادشان میرود بپرسند این است که «آیا اجداد ما، نسلی از پس نسل دیگر، زرتشتی و زرتشتیزاده بوده اند؟ آنها چگونه و در چه زمانی زردشتی شدند؟»

 

 

 

دین مردم ایران پیش از آمدن آریاییها

 

  دین مردم ایران پیش از آمدن آریاییان، زرتشتی نبوده است و دینی موسوم به آیین مغان داشته اند و برخی پژوهشگران معتقدند که دوگانه پرستی و ثنویت، از آیین مغان وارد دین زرتشت شده است.[1] البته میدانیم که آیین مغان تا مدتها همان آیین زرتشت انگاشته میشده است، که این را باید نتیجۀ مخلوط شدن این دو آیین با یکدیگر دانست. پس باید مطمئن باشیم که ایرانیان پیش از اینکه کشورشان مورد تهاجم آریاییها قرار بگیرد، زرتشتی نبودند. دین زرتشت همانقدر در ایران بومی است که آریاییان بومی هستند، و آریاییان همانقدر در ایران بومی هستند که مغولها و عربها و یونانیها، بعد از تصرّف ایران، بومی محسوب میشدند. عجیب است که ما اجداد آریایی خودمان را، در این سرزمین بومی میخوانیم، ولی یونانیان و عربها و مغولهایی را که همچون آریاییها ایران را از دست ساکنان پیشینش گرفتند، متجاوز و غیربومی میدانیم! البته بحث ما در حال حاضر این چیزها نیست. تا آنجا پس میدانیم که دین ایرانیان، پیش از آمدن آریاییها دین زرتشت نبوده است.

 

 

 

دین مردم ایران در عصر مادها

 

  ما هیچ شواهدی نداریم که بگوییم دین ایرانیان در عصر مادها، دین زردشت بوده است. مادها، دین رسمی نداشتند و بر اساس احکام دینی بر مردمشان حکومت نمیکردند و تا جایی که میدانیم یافته ای که نشان بدهد، ایرانیان در این زمان، به طور فراگیر زرتشتی بوده اند، در دست نیست. حتی مری بویس نیز معتقد است که به نظر میرسد که مغان، یک قبیله ازقبایل ششگانۀ ماد، ضمن اینکه هم برای مادها و هم برای پارسها، روحانی پرورش میدادند، مانع گسترش دین زرتشت در غرب بودند.[2]  با این حساب، اگر گروهی که از وجودشان بیخبر هستیم، در این زمان زرتشتی بوده باشند، این زرتشتی بودن، مربوط به تمام مردمان ایران نبوده است و مربوط به یک گروه از مردم ایران هست، که با توجه به اینکه بازماندۀ خاصی از آن عصر که نشانگر زرتشتی بودن مردم آن زمان باشد، در دست نیست، باید بگوییم این گروه باید یک اقلیّت در ایران باشد. البته باید توجّه داشت که آنچه از اسناد تاریخی از عصر مادها به دست ما رسیده است، بسیار تعداد آنان ناچیز است.

 

 

 

دین مردم ایران در عصر هخامنشی

 

  در دوران موسوم به هخامنشی، ایران، دین رسمی ندارد و باز هم از یافته های باستانی چیزی که نشان بدهد، که دین زرتشت در بین تمام مردم ایران، یا حداقل در بخشی از این مردم فراگیری داشته است، در دست نیست. گزارشهای تاریخی نیز، ترجیح میدهند، از دربار شاهان سخن بگویند، و خب شاهان هخامنشی، پیرو سیاستی شبیه سیاست انگلستان در قرنهای اخیر هستند، مثل آفتاب پرست، به هر جا که میروند، به رنگ همانجا در میایند.

 

 کوروش وقتی به بابل وارد میشود، به خدایان بابل اظهار ارادت میکند.[3] از سوی دیگر پسر او کمبوجیه وقتی به مصر هجوم میبرد، طبق نوشتۀ اوجاگُرِرسنت که معاصر کمبوجیه است، مانند پدر سیاستمدارش، تمام آداب و مراسم مذهبی و درباری مصر را به جا آورده، القاب و عناوین فراعنه را اختیار کرده، بعد به معبد سائیس رفته و در مقابل هیکل «نیت»، مادر خدایان مصر و «را» خدای بزرگ آنان(به عقیدۀ مصریان باستان) به خاک افتاده است و کاهنان مصر او را یکی از فراعنۀ خودشان دانسته اند.[4]

 

  این است روالی که تا پایان عصر به اصطلاح طلایی هخامنشی، بر ایران حاکم است و هیچ سندی از فراگیری دین خاصی و از جمله دین زرتشت، در دست نیست. البته داریوش هخامنشی، در کتبیۀ بیستون خدا را اهورامزدا یا اورمزد، میخواند، ولی این نمیتواند دال بر زرتشتی بودن او باشد، همانطور که وقتی در نوشتجات یهودیان و مسیحیان عربزبان، خدا، الله خوانده شود، نمیتواند نشانگر مسلمان بودن آنان باشد. همانطور که الله، به معنای خدا در زبان عربی است، میتواند در زبان فارسی آن عصر نیز، اهورامزدا صرفاً به معنای خدا باشد. برخی نیز از وجود علامت فروهر در تخت جمشید سخن میگویند، ولی این نیز نمیتواند به معنای زرتشتی بودن آنها باشد، زیرا خود علامت فروهر، تقلیدی از نقش خدای سرزمین بخش آشوریهاست، و معلوم نیست از کِی و چگونه به علامت زرتشتیها بدل شده است!

 

 

 

دین ایرانیان در عصر اشکانیان

 

  در عصر اشکانیان، دین زرتشت بسیار ناپیداتر است، در این عصر روی سکّه ها، علامتهای هلنی دیده میشود(در حالی که در سکه های هخامنشی نشانی از هیچ دینی نیست)، و این احتمال هلنیست بودن شاهان اشکانی را بالا میبرد. روی سکّه های عصر اشکانی، گاهی علامت یا نقش یکی از خدایان یونان و روم، از جمله زئوس یا ژوپیتر، نیکه خدای فتح، پالاس خدای جنگ، آرتِمیس خدای شکار، خدای عدالت با ترازویی در دست و هراکل خدای یونانی و رومی، یافت میشود.[5] پارتیها برخلاف سنّت زرتشتیان که جنازه را دفن نمیکردند، مردگان خویش را با لوازم خانه به خاک میسپردند[6]، این رسم نه تنها زرتشتی بودن آنان را رد میکند، نشان میدهد که آنها گرایشهای مذهبی شبیه یونانیان و مصریان، داشته اند. البته اکثر مورّخین میگویند که به علّت قلّت اسناد نمیتوان در مورد دین اشکانیان چیز دقیقی گفت، ولی خب به نظر من هر چند اینکه دین اشکانیان دقیقاً چیست، قابل تشخیص نمیباشد، ولی اقلاً بر اساس شواهد موجود میتوان فهمید که دینشان نمیتواند دین زرتشت باشد، و زرتشتیت، در این عصر نیز، دینی حاشیه ای و به کنار رفته بوده است.

 

  البته برخی متعصّبین ایران پرست، همچون پرویز رجبی، اصرار دارند که دین اکثر ایرانیان در عصر اشکانی، زرتشتیت بوده است[7]، ولی هیچ دلیل موجّهی برای پذیرش این ادعا نداریم. ایشان ادعا میکند که از آنجایی که دین زرتشت، از 470 سال اشکانی گذشته و به ساسانیان رسیده است، نباید در پویایی آن در دورۀ اشکانی شک داشت.[8] این ادعای ایشان بسیار باطل و نادرست است، دلیلی ندارد که بگوییم اگر دینی بعد از چند عصر در کشوری رسمی شد، معلوم است که در عصرهای پیشین پویایی و فراگیری خویش را حفظ کرده است. یک مثال نقض آشکار برای این امر، مذهب تشیّع در ایران است، بعد از قرنها حکومتهای سنّی مذهب بر ایران، صفویه تشیّع را مذهب رسمی کشور قرار میدهد، ولی میدانیم که تشیّع در ایران پیش از صفویه فراگیر نبود و اکثر مردم ایران سنّی مذهب بودند[9] و شیعیان در اقصی نقاط بلاد اسلامی، از ترس جانشان به صورت مخفیانه زندگی میکردند و همین مخفی نگه داشتن مذهب باعث میشد که عقایدشان فراگیری نیابد و تنها بعد از ایجاد یک پایگاه ایمن در ایران، در زمان صفویه بود که تشیّع در ایران فراگیری یافت. گذشته از تمام اینها، شواهدی که در بالا آوردیم به خوبی نشان میدهد که اشکانیان نمیتوانستند زرتشتی باشند.

 

 

 

فراگیر شدن دین زرتشت در ایران

 

  فراگیری دیانت زرتشتی در ایران، مقارن است با روی کار آمدن حکومت خودکامۀ ساسانی. به طور مشابه با رسمی شدن مسیحیت در اروپا، و تشیّع در ایران و تسنّن در کشورهای اسلامی مختلف، اکثریت مردم ایران عصر ساسانی، مثل اروپاییان عصر کنستانتین و ایرانیان عصر صفویه و ساکنان دیگر بلاد اسلامی، به سوی مذهب رسمی کشور رفتند. آیا در این مورد برای مردم ایران، برای زرتشتی شدن، اجباری بوده است؟ شواهد تاریخی نه از اجبار که از قلع و قمع غیرزرتشتیان سخن میگویند.

 

  در همان ابتدای حکومت ساسانی، مانی ظهور کرد و تعالیم خود را که مخلوطی از تعالیم مسیحیت، زرتشتیت و ادیان هند و چین بود، را در ایران نشر داد. شاپور اوّل که مدّت ده سال دین او را پذیرفته بود، او را از کشور اخراج کرد و وقتی که شاپور در سال 272میلادی بدرود حیات گفت، مانی در سال 273 به ایران بازگشت و بهرام اوّل، در سال 276، مانی را به دست موبدان زرتشتی سپرد و در یک مجلس مباحثه با موبدان موبد که خود موبدان موبد، در آن مقام داوری بحث را نیز داشت(!)، او را مجاب(!) و محکوم کردند و سپس زیر شدیدترین شکنجه ها کشتند. طبق برخی روایات او را مصلوب کردند و طبق برخی دیگر، او را زنده زنده، پوست کندند.[10] شما این برخورد را مقایسه کنید با برخوردی که علمای شیعه، با علی محمّد باب کردند، آنها نیز او را به مجلس مباحثه بردند، ولی داور خودشان نبودند، بلکه ولیعهد داور بود(البته خود بابیها و بهائیان نیز قبول دارند که علی محمد باب، به سؤالات علمای شیعه جواب درست و حسابی نداد، ولی توجیه میکنند که آنها دنبال جواب نبودند که او بخواهد جواب بدهد!!)، بعد از شکست محمدعلی باب در مناظره، به کف پاهایش چوب زدند و او را زندانی کردند، بعد وقتی او اقدام به شورش و به جنگ مسلّحانه کرد و دوباره دستگیر شد، از او پرسیدند از این کارهایت دست برنمیداری؟ او پاسخ منفی داد و تنها در این مرحله بود که حکم به اعدامش داده شد.[11]

 

  ظلم و ستم ساسانیان زرتشتی، بر مسیحیان نیز بسیار شدید بود، و مسیحیان را شکنجه میکردند و میکشتند. ساسانیان به بهانۀ اینکه با روم شرقی که دین رسمی آن، مسیحیت شده بود، دشمنی دارند، مسیحیان را دشمن انگاشتند. در خلال امواج متعدّد شکنجه و آزار که خونینترین آنها بین سالهای 339 تا 379 میلادی، در زمان شاپور دوّم رخ داد، هزاران مسیحی کشته شدند. در میان کشتگان علاوه بر رهبران کلیسا(کاتولیکوسها)، اسقفان و مسیحیانی از مناطق مختلف ایران امروزی، وجود داشتند.[12] در بین سالهای نسطوری شدن در 485 میلادی و تصرّف شهرهای سلطنتی فارس به دست مسلمانان در سال 637، کلیسا از طرف پادشاهان فارس]ساسانیان[ مورد آزار و شکنجه قرار میگرفت. گرچه آزار و اذیت بیشتر از گذشته بود، امّا مثل اوایل وحشیانه نبود و در اواخر حکومت فارس محدود به کسانی میشد که از دین رسمی برگشته بودند.[13]

 

  مذهب دیگری که در عصر ساسانی قد علم کرد، مذهب مزدکی بود که این دین نیز ابتدا از سوی پادشاه پذیرفته شد، ولی در زمان انوشیروان عادل با قلع و قمع کامل مزدکیان، در یک روز، و آن هم از طریق فریبکاری و نیرنگ، این مذهب نیز به طور کامل از صحنه خارج شد.[14]

 

 

 

***

 

  با چگونگی زرتشتی شدن اجداد آریاییمان، آشنا شدید. حال جالب است که وقتی اینگونه زرتشتیت را بر ایرانیان تحمیل کرده بودند، ادّعا میکنند که اعراب با تهدید شمشیر، اجداد زرتشتی ما را مسلمان کرده اند!! این ادعای دروغین، بسیار باطل و فاقد هرگونه سند است، و چنانکه میدانیم در برخی زمانها مثل عصر امویان، اساساً مسلمان شدن نامسلمانان قبول نمیشد و در هر حال با آنها مثل اهل کتاب رفتار میشد. البته این افراد بهانه میاورند که نه با شمشیر که با فشار گرفتن مالیات سنگینی به نام جزیه مردم وادار به مسلمان شدن میگشتند، ولی این هم یک افسانه است، جزیه آنقدرها که اینها ادعا میکنند سنگین نبوده است، چنانکه یکی از علل پیشرفت موفّق عثمانی در اروپا این بوده است که جزیه ای که از مسیحیان میگرفتند از مالیاتی که کلیسا از آنها میگرفت کمتر بود و مردم ترجیح میدادند زیر دست حکومت عثمانی زندگی کنند تا زیر دست کلیسا.

 

  به هر روی نشان دادیم که دین زرتشت، پیش از ساسانیان، در ایران فراگیر نبوده است و ساسانیان نیز با زور شمشیر مردم را به زرتشتی بودن، وامیداشتند.

 

  

پی نوشت:

[1] حسین توفیقی، آشنایی با ادیان زنده، ص56.

[2] مری بویس، باورها و آداب دینی آنها، ص75.

[3] نگاه کنید به منشور کوروش. کوروش در این منشور میگوید: منم کوروش پادشاه افواج، پادشاه عظیم الشأن، پادشاه مقتدر، پادشاه بابل، پادشاه سومر و اکد، پادشاه چهار اقلیم، پسر کامبوزیا پادشاه سوزیان نتیجه سیسپیر پادشاه عظیم الشأن پادشاه سوزیان که سلسله اش مورد محبت «بعل» و «بنو» است و حکمرانیش به قلب اینها نزدیک که من بی جنگ و جدال وارد شهر بابل شدم با مسرت و شادمانی مردم در قصر پادشاهان بر سریر سلطنت نشستم. مردوک آقای بزرگ نجیب اهالی بابل را به طرف من متوجه کرد، زیرا من همه روزه در فکر پرستش او بودم...

[4] حسن پیرنیا، تاریخ ایران باستان، ج1، ص431-429.

[5] حسن پیرنیا، تاریخ ایران باستان، ج3، ص2678.

[6] م.م دیاکونف، اشکانیان، ص120.

[7] پرویز رجبی، هزاره های گم شده، ج4، ص185.

[8] همان.

[9] دکتر منوچهر پارسادوست، شاه اسماعیل اوّل، پادشاهی با اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی، ص692.

[10] آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان، ص145.

[11] برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به کتاب "تاریخ جامع بهائیت"، تألیف بهرام افراسیابی.

[12] اسناد و مباحثی درباره کلیسای شرق، ج1، ص107.

[13] همان،ص109.

[14] آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان، ص259 به بعد.


برچسب‌ها: زرتشتی شدن ایرانیان, ایران باستان, دین ایرانیان, ساسانیان, زرتشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 0:26  توسط مسلمان ایرانی  | 

نماد فروهر از کجا آمده است؟


  بسیاری از وطن پرستان، نماد فروهر را نمادی ایرانی و نماد زرتشتیان می دانند، ولی حقایق تاریخی چیز دیگری را نشان می دهند.

  هر چند واژۀ فروهر، واژه ای ایرانی انگاشته شده است، ولی نماد فروهر پیش از آنکه در ایران دیده شود، در سرزمینهای دیگر وجود داشته است.

  کهنترین موارد استفاده از این نماد در ایران، زمان داریوش اوّل، و استفاده از آن در کتیبه بیستون و تخت جمشید است:


نماد فروهر در تخت جمشید


نماد فروهر در کتیبه بیستون

  زمان حیات داریوش اوّل را، بین 549 تا 486 پیش از میلاد مسیح دانسته اند. زمان ساخت بیستون را 520 پیش از میلاد مسیح می دانند[1] و قدیمیترین بخش تخت جمشید را مربوط به 518 قبل از میلاد مسیح دانسته اند.[2] پس کهنترین زمانی که می توان برای این نماد در آثار کشف شده در ایران یافت، حدود 518 سال پیش از میلاد مسیح است.

 

  در مقابل در موزۀ بریتانیا[3] می توانیم نماد «آشوری» زیر را که در قصر نمرود کشف شده است و مربوط قرن نهم پیش از میلاد مسیح است و بین سالهای 865 تا 860 پیش از میلاد مسیح تاریخگذاری شده است و احتمالاً مربوط به شَمَش(خدای آفتاب آشوریان و بابلیان که در حماسه گیلگمش هم بدان اشاره شده است) می باشد، را ببینیم:


اثری آشوری مربوط به قرن نهم پیش از میلاد

   شباهت این اثر به نماد فروهری که از زمان داریوش تا به امروز وجود دارد، انکارناپذیر است.

  اگر قبول کنیم که نماد فروهر از این اثر آشوری یا موارد دیگر کهنتر در سرزمینهای دیگر اقتباس شده است، آنگاه این نماد اصالت ایرانی و زرتشتی نداشته و بیش از سیصد سال قبل از آنکه برای اوّلین بار در ایران به کار برود، در آشور به کار رفته است. البته برخی محققین مدّعی هستند که «تا زمان هخامنشیان، طرحی که به فروهر تبدیل شد، حداکثر مدّت هزار سال، در مصر و سوریه و سپس آشور مورد استفاده بوده است.»[4]

با این حساب، عجیب است که برخی جوانان ما گردنبند فروهر را به گردن می آویزند و گمان می کنند که یک نماد ایرانی را به گردن آویخته اند!


[2] «میراث جهانی تخت جمشید». سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری. بایگانی‌شده از نسخهٔ اصلی در ۱۸ فوریه ۲۰۱۳. بازبینی‌شده در ۲۰ مه ۲۰۱۱.

[3] British Museum room B, panel 23

[4] فرزانه زرین پوش، مقاله فروهر، نگاره ی بالدار زرتشتیان، مجلهٔ رشد آموزش تاریخ، ش.۲۰(پاییز ۱۳۸۴) ص22.


برچسب‌ها: فروهر, farvahar, نماد زرتشتی, نماد ایران باستان, پان ایرانیسم و وطن پرستی و ناسیونالیسم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 8:46  توسط مسلمان ایرانی 

آیا ورود اسلام به ایران، به زور شمشیر بوده است؟

/**/

 

 

"ورود اسلام به ایران" یا "استقرار حکومتی اسلامگرا در ایران"؟

 

  معمولاً از هجوم و تسخیر ایران به دست اعراب مسلمان، تحت عنوان «ورود اسلام به ایران» یاد می گردد. ولی آیا این عنوان، عنوانی صحیح است؟ با سقوط حکومت ستمکار ساسانیان، یک حکومت عربی، به مرکزیت مدینة النّبی و بعدها کوفه و سپس شام و بغداد، بر ایران تسلّط یافت، که بعدها این حاکمیت بین ترکها، ترکمنها و مغولها دست به دست شد، تا اینکه در نهایت در عصر صفویه، بار دیگر نام ایران با حکومتی که دارای رنگ و بوی ایرانی بود، به عنوان یک کشور مستقل به نقشه ها بازگشت، و حکومتی که برعکس حکومتهایی چون سامانیان که هر چند ایرانی بودند ولی خود را تابع خلیفۀ بغداد می دانستند، خود را حکومتی مستقل می دانست، بر سر کار آمد.

 

  اینجا باید توجه کنیم و بین دو مسئلۀ «ورود اسلام به ایران» و «استقرار حکومتی اسلامگرا در ایران» تفاوت قائل شویم:

 

الف)حکومت اسلامگرا بر کشورهایی تسلط یافت که هرگز مسلمان نشدند

 

  آنچه شاید بسیاری ندانند، این است که حکومتهای اسلامی، بر بسیاری از کشورها تسلّط یافتند، از این ممالک می توان اسپانیا، یونان، بلغارستان، ارمنستان، گرجستان، لهستان، و جنوب فرانسه، را نام برد که امروزه کمتر اثری از اسلام در آنها یافت می شود و مسلمانان آنها یا جزء مهاجرین از ممالک اسلامی هستند یا جزء کسانی که در سالهای اخیر با تبلیغ اسلام در غرب، مسلمان شده اند. کاوشهای تاریخی، هیچ اثری از فراگیری اسلام در این سرزمینها، در عصر حکومتهای اسلامگرا، نشان نمی دهد، این در حالی است که حکومتهای اسلامگرا برای مدّتهای مدیدی بر این سرزمینها حاکم بودند، برای مثال حکومتهای مختلف اسلامگرا از انتهای قرن اوّل تا انتهای قرن نهم، به مدّت هشت قرن، بر اسپانیا حاکم بوده اند.

 

  در واقع، اسلام در زمان هجوم رزمندگان عرب، ترک و گاهی ایرانی که دینشان اسلام بود، و جهاد اسلامی را بهانۀ هجوم به سایر ممالک قرار می دادند، به این کشورها وارد نشد، بلکه تنها این کشورها به زیر سلطۀ یک حکومت که ادّعای اسلام را داشت می رفت.

 

  پس باید بپذیریم به صرف حاکمیت یک حکومت اسلامگرا بر یک کشور، اسلام به آن کشور وارد نمی شود.

 

ب)افسانۀ مسلمان شدن اجباری!

 

  یکی از افسانه ها، پیرامون مسلمان شدن مردم ایران، که در واقع تحقیر ایرانیان باستان است، این است که ایرانیان باستان به ضرب و زور شمشیر مسلمان شدند. در این ادّعا که ساخته و پرداختۀ ذهن مستشرقین غربی است، در واقع ما می بینیم که مردمان ایران، مردمانی حقیرتر از مردم اروپا دانسته می شوند، که در برابر حکومت اعراب، دینشان را حفظ کردند!

 

  بزرگترین مشکل این ادّعا، نداشتن یک مدرک خوب و معتبر است. کجا نوشته یا دیده شده است که ایرانیان، بین مسلمان شدن و کشته شدن، مجبور به انتخاب یکی باشند؟ و حتی اگر چنین بوده است، چگونه می توانند ثابت کنند که این مسئله در سراسر ایران حاکم گشته است؟ البته ادواری اجبار مذهبی را در ایران شاهد هستیم، ولی این اجبارها بر سر شیعه بودن و سنّی بودن هستند، و گزارشی که نشان بدهد که اهل کتاب نیز به خاطر سنّی نبودن یا شیعه نبودن مورد آزار و اذیت قرار بگیرند، در دست نیست، و در واقع این اجبارها بر سر «چه نوع مسلمانی بودن» صورت می گرفته اند و نه بر سر «پیرو چه دینی بودن».

 

  سؤال اساسی تر اینکه: دقیقاً این فراگیری کی صورت گرفت؟ ما دقیقاً در چه دوره ای یک آمار دقیق داریم که بتوانیم از روی آن بفهمیم که عموم مردم ایران مسلمان گشته اند؟  حقیقت این است که آمار دقیقی از چندین قرن پیش نیز در دست نیست.

 

  البته باز برخی به کارهایی که برای تحقیر نامسلمانان صورت می گرفت اشاره می کنند. مثلاً در دوران ناصرالدین شاه، اهل کتاب نجس دانسته می شدند و حق نداشتند که در زمانی که هوا بارانی است از خانه بیرون بیایند و باید شال خاصی می بستند تا از مسلمانان شناخته شوند و... ولی:

 

 اوّلاً این موارد با اجبار تفاوت بسیار دارند، و نوعی تحقیر هستند،

 

 و ثانیاً این موارد نیز مربوط به دوران شاهان خاصی بوده اند، و نه تمامی پادشاهان و سلاطین.

 

  البته امروزه در اروپا و غرب، مسلمانان به شدّت تحقیر می شوند و به خاطر ظاهرشان(البته به خواست خودشان) به راحتی از دیگران باز شناخته می شوند، ولی این مسئله باعث فرارشان از اسلام نمی گردد.

 

  پس، تاریخدانهای سکولار که هیچ چیز را بدون سند نمی پذیرند، باید توضیح بدهند که این اجبار دقیقاً طبق کدام سند تاریخی بر کلّیت مردم ایران اعمال شد، و همچنین در چه زمانی و باز بر اساس کدام سند تاریخی، به ثمر نشست و اکثریت ایران، مسلمان گشتند.

 

ج) جزیه چیست؟

 

  امر دیگری که منتقدین اسلام بدان تکیه دارند، این است که جزیه وسیله ای برای آزار و اذیت نامسلمانان بود تا مجبور به مسلمان شدن، شوند. جزیه را باجی معرّفی می کنند که در ازای مسلمان نشدن می دادند تا جانشان را برَهانند!!

 

  این سوءتعبیرها نیز غلط است، زیرا:

 

  اولاً اگر اسلام قصد مسلمان کردن از راه آزار و اذیت را داشت، می توانست مثل کلیسا و آتشکده، به ضرب شمشیر دیگران را به کیش خود وادارد و افرادی که نمی پذیرفتند را بکشد.

 

  ثانیاً فلسفۀ جزیه، تنها این بود که در ازای حفاظتی که از اهل کتابی که در مملکت اسلامی می زیستند، به خاطر اینکه تحت قیمومیت حکومت اسلامی بودند، صورت می گیرد، از آنها مالیات گرفته شود. البته اگر آنها این مالیات را نمی دادند، درست مثل مسلمانی که مالیات را نمی دادند، با آنها برخورد می شد. حال این مالیات برای اهل کتاب، جزیه نام می گرفت، ضمن اینکه معمولاً از اهل کتاب در جنگها، سربازگیری صورت نمی گرفت و عملاً از جنگیدن در برابر دشمنان خارجی معاف بودند.

 

 د)آیا مسلمانان به مالزی، اروپا و غرب نیز حمله کردند؟

 

  هر کس به مالزی پا بگذارد، با خِیل مسلمین روبرو می شود.  در سال 2010، طبق آمارهای گرفته شده، 61.4% از مردم مالزی مسلمان بوده اند.[1] آیا در هیچ سند یا گزارش تاریخی، شنیده اید که مسلمانان به مالزی هجوم برده باشند؟!

 

 رشد اسلام، در آمریکا و اروپا نیز بسیار زیاد است، و بهترین مؤید آن، سند دست ساز اسلامستیزان، یعنی فیلم فتنه است! در فیلم فتنه، بعد از نمایشی از اعمال خشن برخی مسلمانان تندرو، مثل سر بریدن و بمبگذاریهای وهابیها و قمه زدن های برخی شیعیان، سازنده به رشد روزافزون اسلام در کشور هلند می پردازد و آنرا نشانگر تسخیر قریب الوقوع غرب به دست مسلمین می شمارد و البته منظور او از «فتنه» هم همین عالمگیر شدن اسلام است. آیا مسلمانان به آمریکا و غرب حملۀ نظامی کرده اند؟

 

  حال کسانی که معتقد هستند که تنها راه گسترش اسلام و ورود آن به کشورها، شمشیر است، توضیح بدهند که چگونه تبلیغ اسلام در غرب که عُمری بس کوتاه دارد، اینگونه غربیها را برآشفته کرده است و چگونه بدون استفاده از شمشیر این درصد بالا از مردم مالزی مسلمان گشته اند؟

 

ه)کشتارهایی که از ایرانیان شد!

 

 برخی می پرسند شما چگونه می توانید کشتارهایی را که از ایرانیان توسّط اعراب صورت گرفت، انکار کنید؟

 

در پاسخ عرض می کنیم:

 

اوّلاً تک به تک این گزارشاتِ مربوط به کشتار، نیاز به بررسی دقیق سندی دارد، و گاهی برخی از آنها با تناقضات آشکاری با حقایق تاریخی یا گزارشهای دیگر همراه هستند.

 

ثانیاً طبق همین گزارشهای معدود موجود، این کشتارها نه به صورت سراسری، مانند هجوم مغول ، بلکه به صورت مقطعی و به دست برخی از حکّام و سرداران نقل شده است، در بسیاری از گزارشها نیز از خوشرفتاری فاتحان سخنانی نقل شده است. پس حتی اگر کشتاری بوده است نیز، در همه جا نبوده است که بگوییم همه جا با کشتار مردم مسلمان شده اند!

 

ثالثاً توضیح دهند که در کدام گزارش آمده که به خاطر مسلمان کردن مردم، آنها را کشته اند؟ در این گزارشات نیز در اکثر موارد حسّ انتقامجویی یا ددمنش بودن خود فرمانده، عامل کشتار بوده است، و نه تلاش برای مسلمان کردن مردم.

 

 

ورود اسلام به ایران

 

  حال بهتر است به این پرسش اساسی برگردیم که اسلام چگونه در ایران نشر و فراگیری یافته است؟  همانطور که گفتیم سند آماری دقیقی از زمان فراگیری اسلام در ایران، در دست نیست. ما نمی توانیم با اطمینان بگوییم این فراگیری چه زمانی بوده است، و نظر به عدم اجبار، که گفتیم سندی علیه آن وجود ندارد، باید بپذیریم که ایرانیان باید به مرور مسلمان شده باشند. ولی چگونه؟ این پرسش بسیار مهمی است. اینجا عواملی در دست هستند که به هر روی به گرایش مردم ایران به سوی اسلام، کمک کرده اند:

 

الف)جامعیت اسلام!

 

  مهمترین امری که به یک دین در فراگیری کمک می کند، سطح آموزه های آن است. اسلام دینی جامع و معقول بود، که به جای فرار از عقل و دعوت به ایمانِ بی چون و چرا، به مردم می گفت: «چیزی که به آن علم نداری را نپذیر»[2] و همراه با الهیاتی کامل، کتابی جامع و احکامی معقول را ارائه می کرد.

 

ب)نقصهای کیش پیشین و اجباری بودن آن!

 

  صِرف اجباری بودن یک دین نمی تواند باعث فرار مردم از آن بشود، زیرا اگر چنین بود، اروپاییان نیز باید پس از رفتن زیر پرچم حکومتهای اسلامی، به مرور از دین خود فرار می کردند، ولی وقتی این اجباری بودن همراه با احکام عجیب و غریبی که در اوستای زرتشتیان یافت می شود، باشد، دیگر مشخص است که غیرمعقول بودنش آشکار است. برای اطمینان به این امر، می توانید به وندیداد نگاهی بیندازید.[3]

 

  اینجاست که مردم آمادۀ گریز به یک دین معقولتر هستند. همین امر نیز باعث شد که چنانکه می دانیم مانویان و مزدکیان توانستند به سرعت برای راستکیشی زرتشتی ایجاد خطر کنند، و به ضرب اهرم قدرت ساسانیان سرکوب گردیدند.

 

ج)وجود تبلیغ خوب

 

  هر چند حکومتهای اسلامگرا، بر اروپا حاکم گشتند، ولی علمای بزرگی از بین بومیان برنخاستند، تا دین اسلام را به زبان مردم و به خوبی شرح بدهند. برعکس، ایران، خاستگاه بسیاری از علمای بزرگ اسلام شد، و خب مسلّم است که این علما، به خوبی اسلام را بین مردم نیز تبلیغ می نمودند.

 

  از بین اهل سنّت می توان محمد بخاری که متولد بخارا[که زمانی جزئی از ایران بود] است، حافظ ابوداوود که در سیستان متولد شد، مسلم بن حجاج نیشابوری که در نیشابور متولد شد، حافظ نسائی که در نساء نیشابور به دنیا آمد، محمد بن ماجه که در قزوین به دنیا آمد و محمد ترمذی را نام برد که ائمۀ حدیثی اهل سنّت و نویسندگانِ مهمترین کتب حدیثی ایشان(موسوم به صحاح ستّه) می باشند. همچنین از بین ائمۀ فقهی اهل سنّت، ابوحنیفه و احمد بن حنبل که در بغداد متولّد شدند، ایرانی الاصل محسوب می شوند(به خصوص ابوحنیفه)، زیرا بغداد نیز جزئی از سرزمین ایران بود.

 

از بین علمای شیعه نیز، ایران علمای بزرگی داشته است. شیخ طوسی که در شهر طوس زاده شد، شیخ صدوق که در قم متولّد شد و شیخ کلینی که در روستای کلین در نزدیکی ری متولد شد و این سه نویسندگان کتب اربعۀ شیعه(الکافی، من لا یحضره الفقیه، تهذیب الابصار و الاستبصار) می باشند و علّامۀ حلّی که در حلّۀ عراق که جزئی از ایران عصر ساسانی بود به دنیا آمد و شیخ مفید که در بغداد به دنیا آمد، و شیخ طبرسی که بر سر محلّ تولّد او(قم یا طبرستان ایران) اختلاف نظر وجود دارد، قابل ذکر است. البته تا روی کار آمدن صفویه، تشیّع به شدّت تحت فشار بود و لذا، علمای معروف نام آشنای کمتری تا پیش از این عصر از بین شیعیان سر برافراشتند، با روی کار آمدن صفویه، شیعیان نیز نفس راحتی کشیدند و فقط در دوران همین حکومت علمای بزرگ بسیاری از میان ایرانیان برخاستند، که معروفترینشان مرحوم صدالمتألهین است.

  با وجود چنین دانشمندان بزرگی، مسلّم است که تبلیغ اسلام در ایران، به شکلی منطقی و قدرتمند قابل اجرا بوده است.

 

د) ایران قلب تپنده ای در جهان اسلام بود

 

  گذشته از تمام اینها، ایران به خودی و خود، قلبی تپنده در جهان اسلام نیز بود. چنانکه در بالا اشاره شد علمای بزرگی از بین ایرانیان برخاستند و بحثها و مجادلات و کتب و رسالات بسیاری از این افراد نیز نشر یافت. علّامۀ حلّی در حضور خاقان مغول به مناظره با اهل سنّت نشست و این تنها مثالی از مباحثات و مناظرات شبانه روزی بین شیعیان و اهل سنت است.

 

  این مسئله، به خودی خود، باعث پویایی بحثهای اسلامشناسانه، و در نتیجه معرفی شدن اسلام به مردم نیز می گردید. این مسئله نیز بدون شک به نشر اسلام بین مردم کمک بسیاری کرده است.

 

 

حضور علی و حسنین، در کنار اعراب مهاجم

 

  در برخی وبسایتها، به برخی گزارشها، مبنی بر مشورت دادن حضرت علی(ع) و حضور حسنین در برخی فتوحات اشاره شده است.

 

الف)مشورت دادن حضرت علی(ع)

 

  برخی می گویند علی(ع) عمر را از آمدن به جنگ ایران نهی کرد و چه بسا عمر اگر می آمد در جنگ کشته می شد!!

 

در پاسخ باید توجه کنیم که:

 

اولاً مشورت حضرت علی(ع) هر چه که بوده باشد، برای حفظ اسلام بود، ایرانیان خود قصد هجوم به جزیرة العرب را داشتند ولی عُمر دست پیش گرفت[4]، پس بحث بر سر یک جنگ متجاوزانه نبوده است، بلکه کشوری که قدرت و اقتدار بسیار زیادی داشت، قصد هجوم داشت، و عمر تنها در حال پیشدستی بود.

 

ثانیاً اینکه حضرت علی(ع) به عمر گفت در مدینه بمان، نیز محلّ اختلاف است، در برخی گزارشها آمده است که علی(ع) به عمر گفت به میدان برو و سایر اصحاب گفتند در مدینه بمان و عمر به نظر اصحاب عمل کرد و به حضرت علی(ع) گفت که خودش به میدان برود، ولی حضرت(ع) خودداری کردند.[5]

 

ب)حضور حسنین(ع)

 

  در اسناد اهل سنّت و جماعت می خوانیم که حسنین، و به خصوص امام حسن(ع) در جنگهایی در فتوحات ایران حضور داشته اند. در پاسخ عرض می کنیم:

 

اوّلاً این گزارشات توسّط راویان سنّی مذهب که البته بدون شک سعی در نشان دادن قرابت و همراهی حسنین با خلفای خودشان را داشتند، نقل شده اند، و راویان اهل سنّت از منظر ما معتبر نیستند و رجالیون شیعه اکثر آنها را ضعیف دانسته اند.

 

ثانیاً اساساً کدام عالم حدیث اهل سنّت، صحّت سندی این روایات را تأیید کرده است؟ هر چند به صرف صحیح السند بودن روایت نیز، یقین حاصل نمی شود.

 

ثالثاً اکثر این روایتها، حتی بر اساس رجال شناسی اهل سنّت نیز، ضعیف السند هستند، برای مثال بلاذری، به صورت مرسل داستان را نقل می کند و به ذکر «گویند» اکتفا می کند! طبری گزارش خود را از حنش بن مالک نقل می کند که فردی مجهول الهویه است، و نمی توان بر موثق بودن او اعتماد کرد. سهمی حتی توضیح نمی دهد که این واقعه در زمان کدام خلیفه رخ داده است و...

 

رابعاً بین گزارشات، نقلهای متناقضی نیز ذکر شده است، برای مثال بنابر نقل ابن اثیر، ابن خلدون، سید هاشم معروف الحسنی و همچنین باقر شریف قرشی، حسن و حسین(ع) بعد از پیامبر در هیچ فتحی شرکت نداشتند.[6]

 

ج)نگرش اهل بیت

 

بنده شخصاً در مورد نگرش اهل بیت به هجوم اعراب به ایران نظری ندیده ام، و برخی نقلها از حضرت علی(ع) که برای تشجیع کوفیان ذکر شده است، نیز الزاماً به معنای تأیید هجوم اعراب نیست. بدون شک، محکوم کردن این هجوم کار دشواری است، زیرا ایرانیان خود در صدد انهدام حکومت اسلامی مدینه بودند، ولی تأیید آن نیز از سوی اهل بیت، بعید است، زیرا این جنگ به سردمداری کسی هدایت شد، که از دیدگاه آنان غاصب خلافت بود، و سکوت علی(ع) در برابر حکومت او، نیز به خاطر همین خطرات موجود در آن زمانه بود.

 

در پایان، لینک دانلود دو ویدئو از آقای مصطفی حسینی طباطبایی را خدمت دوستان تقدیم می کنم، امیدوارم توضیحات ایشان، از سخنان الکن من کاملتر باشد:

video1

video2

 

 

با تشکّر




[2] قرآن سورۀ اسراء(17)؛ آیۀ 36


[3] برای مثال در فرگرد هفدهم وندیداد، در بخش یکم، در بند 2و1، می خوانیم که مرگ آورترین کردار مردمان که نیروی رنج آور دیوان را تا بدان پایه می افزاید که آیین نیازآوری و پرستش برای آنان برگذار شود، عبارت است از آن است که کسی موی خویش را شانه زند یا بتراشد و ناخنهای خود را بگیرد و ناخن و موی از تن جدا شده را [بدون آیینهای ویژه] در گودال یا شکافی بریزد! رک: جلیل دوستخواه، اوستا:کهنترین سرودهای ایرانیان، جلد2، ص841.


[4] آرتور کریستینسن، ایران در زمان ساسانیان، ص359.


[5] احمد بن بحیی بن جابر بلاذری، فتوح البلدان، ص363.


[6] احمد زمانی، حقایق پنهان، ص 117


برچسب‌ها: ورود اسلام به ایران, شبهات تاریخی, مسلمان شدن ایرانیان, شبهات زرتشتیت, گسترش اسلام
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 22:46  توسط مسلمان ایرانی  | 

میزگرد آشنایی با زرتشت(قسمت اوّل)

برای دانلود ویدئو اینجا کلیک کنید.(فرمت flv، حجم: 65MB)




+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 4:35  توسط مسلمان ایرانی 

و من یک آریائی هستم...

  نمیدانم مطلب زیر را خوانده اید یا نه! به راستی من وقتی سخنان اینها را میبینم، نمیدانم به حالشان بگریم یا اینکه به سخنانشان بخندم:

من آریایی ام. خدای من ایران است. پیامبر من کورش بزرگ است. امامان من داریوش بزرگ، خشیارشا، مازیار، انوشیروان عادل، یزدگرد. امام زمان من کاوه اهنگراست. رهبر من فروغ فرخزاد روحانیون من فردوسی. کتاب مقدس من شاهنامه است. اصول و فروع دین من لوح حقوق بشر کورش بزرگ است. عاشورای من قادسیه است. شهدای من رستم فرخزاد و بابک خرم دین است. پرچم من درفش کاویانی است. بهشت من آزادی است. عید من مهرگان و نوروز است. محراب من دل است. دین من عشق و دانش است. ایمان من خرد است!!!

 

  ای مردم دنیا، من هم آریائی ام، ولی احمق نیستم! باور کنید این سخنان پر از بیخردی، سخن من نیستند.

  باور کنید، من میدانم که «ایران» بخشی از زمین است و نه خدای جهان، و به خوبی میدانم که کلّ جهان مخلوق خداست و نه اینکه جزئی از جهان خدا باشد!

  من آریائی هستم، ولی اینکه آریائی هستم دلیل نمیشود که کوروش را پیامبر خود بدانم، آنهم وقتی که او هرگز ادعای پیامبری نکرده است.

  آری من ایرانی هستم، ولی میدانم امام کسی است که از سوی خدا برای مردم حجّت است، و نه دژخیمان ستمگری چون داریوش، خشیارشا، مازیار، انوشیروان و یزدگرد، که جز با تکیه به شمشیرشان، نتوانستند دل کسی را به دست بیاورند. آیا همین داریوش نبود که وقتی یکی از مخالفینش را گرفت، دماغ و گوش و زبان او را برید و چشمانش را در آورد و او را به دار آویخت؟ آیا همین خشیارشا نبود که وقتی خواست به یونان تجاوز کند، یکی از اطرافیانش از او خواهش کرد که پسرانش را به جنگ نبرند و او قبول کرد ولی دستور داد که آن پسران را پیش از شروع حرکت سپاه، بکشند؟ آیا همین انوشیروان به اصطلاح عادل نبود که مزدکیان را به فریب داخل کاخش کشید و بیست هزار مزدکی نگونبخت را به انتقام اینکه مزدکیان سعی کرده بودند، مانع از پادشاه شدنش بشوند از دم تیغ گذراند؟ آیا یزدگرد اوّل نبود که دستور تکه تکه کردن مسیحیان را میداد؟

  باور بفرمایید که من میدانم امام زمان یعنی چه! امام زمان یعنی رهبری الهی، منصوب شده از سوی خدا، که در زمان ما زنده و حاضر است و اگر او را نمیبینیم بخاطر بدی خودمان است. چگونه شخصیتی خیالی و غیرواقعی چون کاوه آهنگر که طبق اساطیر در عهد ضحّاک میزیسته، و عملش، عملی خودجوش بوده و نه مأموریتی الهی، میتواند، در تعریف امام زمان بگنجد؟!

  ای مردم دنیا بدانید، عقل من به این میرسد که رهبر من باید یک فرد آگاه باشد نه شاعر ناچیزی چون فروغ فرخزاد، که آنقدر ضعیف النفس بود که پیش از مرگش یک بار خودکشی هم کرد؛ و روحانی من کسی است که علوم روحانی را فراگرفته باشد، نه کسی چون فردوسی که بزرگترین کارش تبدیل داستانهای ایران باستان به شعر است!

  باور کنید، من هرگز یک کتاب شعر را که در آن قصه هایی پر از اغراقهای ملّی مطرح شده است، کتاب مقدّس خود نمیپندارم. کتاب مقدّس، کتابی است که تقدّس داشته باشد و تقدّس جز با مورد تأیید بودن از سوی خدا به دست نمیاید. چگونه من میتوانم گمان کنم که خدا هم عاشق ما ایرانیان است و کتابی پر از اغراق چون شاهنامه را تقدّس میبخشد؟ چنین خدای نژادپرستی، اصلاً نخواهد بود. البته بد نیست بدانید که اگر من شاهنامه را نیز کتاب مقدّس خویش میدانستم، آنگاه باز باید پیرو دین اسلام میشدم. چرا؟ زیرا شاهنامه حضرت محمّد(ص) را پیامبر میداند، و نویسندۀ آن فردوسی، خود را مرید و خاک پای اهل بیت میخواند، فردوسی میگوید:

چهارم علی بود جفت بتول که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیم دَرست دُرست این سخن قول پیغمبرست

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

علی را چنین گفت و دیگر همین کزیشان قوی شد به هر گونه دین

منم بندهٔ اهل بیت نبی ستایندهٔ خاک و پای وصی

حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج ازو تندباد

 چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی همان اهل بیت نبی و ولی

خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و وصی شوم غرقه دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین همان چشمهٔ شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم

دلت گر به راه خطا مایلست ترا دشمن اندر جهان خود دلست

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش که یزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در جانش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست

نگر تا نداری به بازی جهان نه برگردی از نیک پی همرهان

همه نیکی ات باید آغاز کرد چو با نیکنامان بوی همنورد

از این در سخن چند رانم همی همانا کرانش ندانم همی

 

  ای مردم دنیا، باور کنید من هم به عنوان یک آریائی، مثل شما میتوانم بفهمم اصول و فروع یک دین چیست و آن را به لوح کوروش که چه بسا برای تحمیق مردم بابل نگاشته شده باشد، محدود نمیکنم. اصول یک دین یعنی مبانی الهیاتی آن دین و فروع یک دین هم یعنی احکام آن دین. اصول و فروع یک دین عبارت نیست از چندین قانون به اصطلاح حقوق بشری، که سعی میکند زهر استعمار را در کام مردم شیرین کند.

  عاشورای من در قادسیه رخ نداد، در کربلا رخ داد و چه نگونبخت و احمقند کسانی که زمانی را به مکانی نسبت میدهند و میگویند «عاشورای من، قادسیه است»!! در قادسیه اگر عربها افراد متجاوز و ستمکاری بودند هم، در مقابلشان افراد ستمکارتر و متجاوزتری قرار داشتند که هرگز نمیتوانستند به عربها درس اخلاق بدهند؛ در قادسیه برتری قوا از جانب ایرانیان بود و نه اعراب. در مقابل، در کربلا، جنگ بین دو دسته بود: متجاوزینی که وارث ستم و اشرافیگری و تجاوز قیصرهای روم و خسروهای ایران بودند، و در مقابلشان انسانهایی که پاکترین مخلوقات خدا بودند و اگر این ظالمین به حال خود رهایشان میکردند، قصد جنگ با کسی را نداشتند. جنگی که در کربلا رخ داد، مثل جنگ قادسیه جنگی بر سر خاک و سرزمین نبود، مثل قادسیه جنگ دو سپاه انبوه نبود، جنگ لشگری از ستمکاران عالم، وارثان فرعونها و قیصرها و خسروها، با هفتاد و چند بندۀ نیک خدا، به فرماندهی وارث انبیاء از آدم تا خاتم، بود. اگر در قادسیه مانند ابوالفضل العبّاسی دارند معرفی کنند، اگر در قادسیه مانند علی اکبری دارند معرفی کنند، اگر در قادسیه مانند قاسم دارند معرفی کنند، و آیا در قادسیه، گوهری چون حسین و خواهری چون زینب را دارند که معرفی کنند؟!

  شهدای من بدون شک افرادی بسیار ارزشمندتر از رستم فرخزاد و بابک خرمدین، این دو ستمکار ناپاک، هستند. آیا من باید چون آریائی هستم، هر کس در جهت توفّق بخشیدن به نژاد من کاری کرد و در این راه کشته شد را شهید بدانم؟! هرگز.

  ای مردمان جهان، درفش کاویانی نمیتواند پرچم من باشد! زیرا ما دو درفش کاویانی داریم: یکی آنکه در اساطیر آمده است و بیشتر وهم و خیال است تا حقیقت، و دیگری پرچم حکومت زورگو، مستبد و ظالم ساسانی بوده است، که الان منقرض شده است. چرا باید پرچم حکومتی زورگو و ظالم را که دیگر وجود ندارد، پرچم خود بدانم؟ مردم دنیا، باور کنید این جهالتها سخنان من، به عنوان یک ایرانی، نیست!

  مردم دنیا باور کنید من فرق بین بهشت و آزادی را میفهمم! احمقهایی که میگویند «بهشت من آزادیست» تنها حماقت خود را نشان میدهند. آیا بین شما نیز افراد کودن زندگی نمیکنند؟ پس گمان نکنید که تمام ایرانیان و یا به قول آقایان آریائیها، کودن هستند، اینها اقلیتی از نخاله های ما هستند، که از بد روزگار به جای آلات الواطی، قلم و کیبرد رایانه به دست گرفته اند!

  من همچنین فرق بین عید و جشن را میفهمم و جشن نوروز و جشن مهرگان را عید نمیخوانم! ضمن اینکه قادر هستم بین مناسبتهای ملّی و مناسبتهای دینی، فرق قائل شوم!

  و باز بدانید که من میفهمم فرق بین محراب و دل را، و فرق بین دین و خرد را، هر چند از راه دل به محراب و از راه خرد به دین میرسم، ولی آنها را با هم یکی فرض نمیکنم!

  البته دین را عشق و دانش نمیدانم، دین تعریفی بسیار بالاتر از این دارد. بدون شک عشق به خوبیها در دین اهمیتی بسیار دارد. دانش و عقلانیت در دین اهمیت زیادی دارد. ولی من دین را به این دو واژه محدود نمیکنم. دین من، برنامۀ بزرگ الهی برای سعادت تمامی انسانها و نه فقط ایرانیان، است.

 

آری من یک آریائی هستم... ولی احمق نیستم! از مردم جهان دعوت میکنم، که حساب این احمقها را، از حساب مردم ایران، جدا بدانند و برای نجات ما از شرّ این احمقها، دعا نمایند.



 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:17  توسط مسلمان ایرانی  | 

عمق حماقت

  «عمق حماقت»، عنوانی است که نگارندۀ مطلب زیر، که یک زرتشتی است، برای مطلبش برگزیده است:

 

  «بعد از جنگ جهانی و اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان برخی از مردم آنجا رفتارعجیبی پیدا کرده اند. این عده نام فرزندان خود را هیتلر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را نوکرهیتلر و یا کنیز هیتلر میگذارند. نصف این جماعت هنوز برج ایفل را ندیده اند ولی حتمآ میروند و برلین را بازدید میکنند.
با اینکه اصلا آلمانی بلد نیستند روزی چند مرتبه رو به برلین به زبان آلمانی دع...ا میخوانند. آنهایی که که بر اثر تجاوز ارتشیان آلمان به اجدادشان دورگه آلمانی فرانسوی شده اند، یک شال اس اس به کمرشان میبندند تا همه بدانند که اینها از پدر آلمانی و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به این امر افتخار هم میکنند.
یک عکس از یک جوان خوشتیب و خوش هیکل را توی خانه اشان قاب کرده اند و میگویند این عکس هیتلر است و به آن احترام میگذارند. هرچقدر هم دیگران عکس واقعی هیتلر را نشانشان میدهند، زیر بار نمیروند و میگویند اصلا هیتلر سبیل نداشته
هروقت این ماجرا را برای آشنایان ایرانی مسلمان تعریف میکنم قاه قاه می خندند و میگویند اینها چه آدمهای احمق و نادانی هستند. یا می گویند اینها از یک خر کمتر هستند. دلشان شدید برای حماقت آنها میسوزد و به حالشان تاسف میخورند.
غافل از اینکه ....
بعد از حمله اعراب و اشغال ایران توسط سربازان عرب مردم ایران رفتار عجیبی پیدا کرده اند. آنها نام فرزندان خود را علی و جعفر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را غلامعلی و یا غلامحسین میگذارند. نصف این جماعت هنوز به شهرهای دیدنی ایران سفر نکرده اند ولی حتمآ مکه و حرم امام رضا را زیارت میکنند.
با اینکه اصلا عربی بلد نیستند روزی چند مرتبه رو به قبله به زبان عربی دعا میخوانند. آنهائیکه که بر اثر تجاوز اعراب به اجدادشان دورگه عرب-ایرانی شده اند، یک شال سبز به کمرشان میبندند تا همه بدانند که اینها سید هستند و از پدر عرب و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به سید بودن افتخار هم میکنند.

یک عکس از یک جوان خوش قیافه با چشمهای درشت مژه های بلند مشکی و ابروهای برداشته کمانی را توی خانه شان قاب کرده اند و میگویند این عکس حضرت علی است و به آن احترام میگذارند. هر چقدر هم دیگران عکس واقعی علی را نشانشان میدهند، زیر بار نمیروند و میگویند علی زیبا بود.»

 

  حتماْ سؤال می کنید، این مطلب روی وبلاگ ما چه می کند؟! این متن اینجاست، تا من از شما بپرسم: این متن، «عمق حماقت» نویسندۀ خود را نشان می دهد یا «عمق حماقت» مردم مسلمان ایران را؟!

  زرتشتیان روز و شب به زمین و هوا می پرند تا بگویند ما آتش را نمی پرستیم و شما نباید به دروغ به ما تهمت بزنید!(این حرف را در حالی می زنند که در نمازهایشان، آتش، خورشید و سایر عناصر طبیعت، در کنار خدا ستایش می شود و آتش پسر خدا خطاب می شود!!)؛ امّا وقتی نوبت به خودشان می رسد، اینگونه تهمت می زنند.

  دوستان زرتشتی، کی می خواهید بفهمید که مردمان ایران، "فرهنگ" اعراب را نپذیرفته اند، آنها فقط پیرو "دینی" هستند که آغازش از عربستان بوده است؟

  دوستان زرتشتی، می خواهید بفهمید، دین، به ملیّت و کشور و فرهنگ آغازین انسان، ربطی ندارد؟

  دوستان زرتشتی، کی می خواهید بفهمید، که همانطور که شما نمازهایتان را به زبان کتاب مقدّستان می خوانید، یهودیان و مسیحیان نیز چنین می کنند، مسلمانان نیز همین کار را می کنند؟ این پشت پا زدن به فرهنگ ایرانی خویش است؟!

  دوستان زرتشتی، کی می خواهید بفهمید همانطور که شما رو به نور آتش و خورشید نماز می گذارید، یهودیان به سوی بیت المقدّس، مسلمانان نیز به سوی خانۀ توحید نماز می گذارند؟

  دوستان زرتشتی، کی می خواهید بفهمید که اگر شما عربی بلد نیستید، دلیل نمی شود، مسلمانان هم عربی بلد نباشند؟ تنها مسلمانان غیرمذهبی عربی بلد نیستند، که خب باید یاد بگیرند تا بتوانند متون دینی خویش را بخوانند، و در برابر شبهات شما آماده باشند.

  دوستان زرتشتی کی می خواهید بفهمید، که سفر مشهد و مکّه، برای تفرّج و دیدن آثار باستانی نیست؟

  دوستان زرتشتی، شما کی میخواهید بفهمید که توهّمات شما در مورد کیستی سادات، فقط مشتی توهّم است؟ شما در خیالات و اوهام بی سند خویش برای خودتان افسانه ساخته اید که زنان ایرانی مورد تجاوز قرار می گرفتند و چون فرزندشان پدر نداشت، آنها را سیّد می خواندند(البته اگر اینطور است که خب این عنوان زیبندۀ خود شماست، زیرا خود شما بیش از هر کسی تأکید بر تجاوز عرب به مادرانتان میکنید)؛ ولی آقایان و خانمهای زرتشتی، برعکس توهّمات شما، اوّلاً عربها به زنان تجاوز نکردند، بلکه زنانی که کنیز می شدند، اگر فقط یک صاحب داشتند با صاحب قرارداد آزادی نمی بستند و در ایّام عدّه هم نبودند، صاحب حقّ نزدیکی با آنها را داشت، پس پدر فرزندشان کاملاً مشخص و معلوم بود و این فرزندان حرامزاده نبودند(اینقدر به اجداد زرتشتی خویش کم-لطف نباشید!!) ثانیاً عنوان سیّد چنانکه هر فرد آگاهی می داند، مربوط به کسانی است که از نسل ائمه هستند. وقتی میگوییم بدون اطلاع حرف نزنید برای همین است، که بدانید بسیاری از سادات درخت نامچه هم دارند، و مشخّص است که نصبشان چیست و به کدام امام می رسد، حال شما چطور؟ می دانید در ده نسل عقبتر، پدرتان چه کسی بوده است؟!

  دوستان زرتشتی، کی می خواهید بفهمید که چهرۀ علی در نزد ما چهرۀ حقیقی اوست؟ این شما هستید که دچار توهّم هستید: علی هم جاذبه داشت و هم دافعه، آری انسانهای پلیدی که شما عزادار آنها هستید را علی در جنگها به خاک و خون کشید، ولی در برابر زنی بیوه که او را نشناخت و در برابر خودش او را نفرین کرد، هیچ نگفت و وقتی زن فهمید او کیست و عذرخواهی کرد، علی به او فرمود که نه، تو مرا ببخش، که در کارت کوتاهی کردم. ما چه کنیم که شما فقط دافعۀ علی را می بینید؟

به راستی دوستان زرتشتی، شما کی می خواهید بفهمید؟!

  حداقل حسن نیّت را از جوانان مسلمان ایران یاد بگیرید، که شما را، انسانهایی می دانند که هرگز دروغ نمی گویند، غافل از اینکه دروغ، جزئی از گفتار نیک شماست، با این تفاوت که آنها دروغهای کوچک می گویند و شما دروغهای بزرگ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 2:36  توسط مسلمان ایرانی  | 

حلال و حرام در کیش زرتشت

پرسش: چه چیزهایی در دین اشوزرتشت حرام است؟

 

 پاسخ:

تمام چیزهایی که سفارش دانش گوناگون زمان، برفرد، جسم و روان انسان آسیب وارد می سازد و با هویت و ارزش های نیک انسانی هماهنگ نیست استفاده از آن ها ناشایست است

منبع: سایت انجمن زرتشتیان کرمان

 

  می بینیم که در زرتشتیت به طرز عجیبی، از دادن مصداق برای حرام و حلال اجتناب می شود.

 

  اینکه گفته می شود «هر چیزی که طبق دانش زمان برای جسم و روان» ضرر دارد و با هویت ارزشهای انسانی ناسازگار است، ناشایست است، به خوبی نشان می دهد که ما اساساً نیازی به آمدن زرتشت نداشته ایم، زیرا یک بیخدا هم این مسئله راقبول دارد و به آن عمل می کند. بیخدایان نیز قبول دارند که کاری که به لحاظ جسمی یا روانی، به آنها آسیب برساند، را نباید انجام بدهند، و از آن جهت که بسیاری از آنها انسانگرا هستند، سعی می کنند کارهایشان با ارزشهای نیک و هویت انسانی هماهنگ باشد. یک دین وقتی دین است که برای این امور مصداق ذکر کند.

 

  جای این پرسش نیز باقی است که چرا اهورامزدا، به انتظار نشسته است تا دانش بشر به این برسد که چه چیز به جسم و روانش آسیب می رساند، و از آوردن مصداق برای این امور خودداری فرموده است. این با لطفی که ما انتظار داریم خدا بر بندگانش داشته باشد، در تضاد است.

 

  باز می پرسیم آیا حلال و حرامها نزد اهورامزدا، با تکامل علم، تغییر می کنند؟ ممکن است روزی بشر بگوید مشروب برای بدن ضرر ندارد، پس برای زرتشتیان شرب خمر حلال می شود، باز روزی دیگر دانش بشر به این می رسد که مشروب ضررهایی برای جسم و روان انسان دارد و آنگاه حرام می شود، و باز...

  البته جای سؤال است که اگر چیزی باشد که هم سودهایی داشته باشد و هم ضررهایی، مثل همین مشروبی که مثال زدیم، آنگاه نظر اهورامزدا چیست؟

 

به راستی اگر این دین، دین خداست، چرا بشر را بلاتکلیف می گذارد؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 18:3  توسط مسلمان ایرانی  | 

مطالب قدیمی‌تر